سلام و صد سلام به همه ی شما گرامیان.........
سیزده بدر بهتون خوش گذشت؟( نمیدونم سیزده بدر رو درست نوشتم یا نه شایدم سیزده به در باشه ....اگر هم اشتباهه ، دیگه به بزرگیه خودتون ببخشید ) اصلا جایی رفتین ؟ رفتین ؟ نرفتین ؟
ما که رفتیم............کلی هم بهمون خوش گذشت

(البته جای شما خالی ).....اما توی این خوش گذرونی ، یه چیزایی رو دیدم که باعث شد خیلی هم احساس خوش گذشتن نکنم....حالا براتون میگم چرا ؟!!!
با اجازتون امسال به همراه خانواده سیزده مون رو توی باغ های فرحزاد بدر کردیم.عجب جای با صفایی بود...آسمون آبی....هوای عالی.....ابرهای سفید و قلمبه.......زمین پر چمن ........و درخت های پیر و بلندی که ریشه هاشون تا بالا اومده بودن و لای هم گره خورده بودن و کلی منظره ی قشنگ درست کرده بودن.....اینقدر لذت بخش بود که آدم حیفش می اومد توی این هوا چند تا نفس عمیق نکشه......به به .......

ما مثل بقیه ی مردم یه جایی رو واسه نشستن انتخاب کردیم و مشغول لذت بردن شدیم.....باغ تقریبا شلوغ شده بود با کلی سر و صدا...
برای چند دقیقه بین این همه سر و صدای سیزده بدری ، محو رفتار دیگران شدم......هر آدمی رو که میدیدم ، روش زوم میشدم.....البته فضولی نمیکردم هااااا !!!فقط همینجوری همه رو زیر ذربین می گذاشتم.....الکی....
یکی میخندید

... یکی میرقصید

...یکی حرف میزد....چند تا بازی میکردن

... و خلاصه هر کسی کاری میکرد ، باری میکرد ، آتیش به انباری میزد.از جمله پدر گرام بنده که مشغول گوش دادن به اخبار بودن.
بعضی خانواده ها واقعا شاد بودن.جوری که آدم با دیدنشون کلی انرژی میگرفت.بعضی ها هم نه ، فقط نشسته بودن و همدیگر رو سر تا پا نظاره میکردن...
نمیدونم چرا یه دفعه هوس کردم پاشم برم بین اون درخت های خوشگل قدم بزنم.بهترین جا رو انتخاب کردم و تا دلتون بخواد از تنهایی خودم و طبیعت اطرافم لذت بردم

....باد خنکی میزد توی صورتم که حس خوبی رو برام تداعی میکرد.همه چیز بوی تازگی میداد....یاد روزهای خوب و خاطرات خوب زندگیم افتادم...
بدون اینکه بدونم دارم کجا میرم ، فقط میرفتم و از زیر چشم هم یه نگاه به جمع خانواده ها می انداختم
.اینقدر رفتم و رفتم تا اینکه جلو چشمم یه درخت بیچاره رو دیدم که دو تا تاپ بلند بهش وصل کرده بودن
مثل اینکه یه تاپ کفاف نمی داده ، مجبور شده بودن دو تا تاپ ببندن.یکی سمت راست یکی سمت چپ... طفلی دیگه داشت از وسط نصف میشد.خلقت خدا مگه چه گناهی کرده بود که باید واسه دو ساعت تفریح داغون میشد؟
یعنی چی!!! بی تربیت ها...
با اینکه دلم واسه تاپ خوردن تنگ شده بود و کلی دلم می خواست کودک درونم یه بار دیگه زنده بشه و مثل بچگی هام سوار تاپ بشم و هی تاپ بخورم تا سرم گیج بره

، اما حس انسانیتم اجازه نمیداد با یه درخت خوشگل این کارو بکنم...
چشمتون روز بد نبینه که درخت به اون بزرگی در حال انهدام بود.اما انگار سرنوشت این درخته واقعا این بود که از روی زمین برداشته بشه!!!
همون خانواده ای که درخت رو با شهربازی اشتباه گرفته بودن ، برای کباب کردن جوجه هاشون هم دست به دامن درخت بیچاره شده بودن...یه آقای بسیار هیکلی و چهار شونه که فکر کنم همه ی زندگیشو به بدن سازی گذرونده بود ، شروع به شکستن و کندن شاخ های درخت کرد.بدون توجه به کار زشتش با شکستن شاخه های به چه کلفتی ، زور بازوش رو به نمایش گذاشته بود

.خدایی دلم سوخت.خواستم خیلی محترمانه کار قبیحشو گوشزد کنم اما راستش رو بخواین یه کم از هیکل و قیافش ترسیدم....

در برابرش یه جوجه ی به تمام معنا بودم...
پس بهتر بود بی خیال بشم.
خلاصه وقتی دیدم نمیتونم کاری کنم ، ترجیح دادم برگردم پیش خانواده و به قول معروف " شتر دیدم ، ندیدم. " شاید کار درستی نکردم ، باید بهش یه چیزی میگفتم چون واقعا از دست کارش کفری شده بودم.اما چیزی که بیشتر از همه آزارم میداد این بود که توی اخبار مدام این جمله رو از یکی از مسئولان میشنیدم که میگفت "هنگام بازگشت از طبیعت ، جوری خارج شویم که انگار آنجا نبودیم " لپ کلام یعنی اینکه خانواده های عزیز نظم قشنگ طبیعت رو بر هم نزنیم....
نمیدونم ....نتیجه گیری با خودتون.آخه چرا ما آدما تا این حد خودخواهیم که چشم دیدن یه درخت سالم رو نداریم......ای کاش اگه احترام گذاشتن به خودمون و دیگران رو بلد نیستیم ، حداقل احترام گذاشتن به طبیعت رو یاد بگیریم.
