سریال کره ای ققنوس سریال کره ای ققنوس
نسخه کامل و دوبله فقط 8000 تومان
پخش شده از شبکه فارسی  1
سریال های کره ای جدید
سریال تو کی هستی+روزگار شاهزاده
سریال های کره ای 2009 اینجاست!
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
ازدواج سالم وجود داره؟  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 28 آبان ماه سال 1388

سلام...

این دفعه هوس کردم راجع به یه موضوعی بنویسم  که شده مشکل بزرگ خیلی از خانواده ها و مشکل بزرگ تر جامه...

اونم چیه ؟ "ازدواج سالم "
راستش نمیدونم چه جوری شروع کنم ٬ آخه احساس میکنم با دوستی های افراطی و خارج از مرز دخترا و پسرای جامعمون ٬دیگه ازدواج معنی نمیده چه برسه به ازدواج سالم!!!
الان دیگه یه جوری شده که رابطه ی بین دختر پسرامونو که میبینیم ٬ نمیتونیم بگیم اینا الان فقط 2 تا دوستن...سنگین تر اینه که بگیم اینا واسه خودشون یه پا زن و شوهرن نه 2 تا دوست !
شاید همین رابطه های افراطیه که جامعه رو جوری میسازه که حرف از ازدواج سالم رو باید توی قصه ها زد.
اصلا ازدواج سالم یعنی چی؟
قطعا معنیش این نیست که یه دختر و پسر واسه یه مدت تقریبا طولانی با هم رابطه داشته باشن و در آخر بگن : ما با هم فقط به قصد آشنایی دوست بودیم...فقط می خواستیم همدیگرو بشناسیم....همین!
چرا؟ چرا اینجوریه؟ چرا این توی فرهنگ جوونای ما جا نیفتاده که ...آقا جون میخوای با جنس مخالفت دوست بشی٬ خب برو بشو.ولی فقط دوست باش! یعنی واسه ی خودتون خط قرمز قائل بشین...
خداییش ازدواج توی اون دسته از جوونایی که کارشون صبح تا شب دل بستن به آدمای مختلفه ٬ میتونه سالم باشه؟
باید چی کار کنیم که معنی ازدواج سالم رو درک کنیم؟
واقعا باید چی کار کنیم؟ وقتی یه نفر آدم ٬ وای میسه جلوی منو زل میزنه توی چشمام و میگه: تا وقتی فتو فراوون آدم ریخته تو جامعه که میتونی نیازهاتو باهاشون برطرف کنی٬دیگه ازدواج و میخوام چی کار؟...اون موقعس که میفهمم واقعا رابطه های دختر پسرامون داره کار دستمون میده.
باید فکری بکنیم......

یه سوال؟  چاپ
تاریخ : یکشنبه 3 آبان ماه سال 1388

سلام....

اگه بگم چند وقته که یه سوالی ذهنمو بدجوری مشغول کرده ٬ دورغ نگفتم....

راستش خیلی دلم خواسته بدونم که ما .....

اصلا بذارید از خودتون بپرسم ....

شما چقدر به دینتون ٬ به معنویاتتون ٬ به حجابتون ٬ به امامتون ٬ به واجباتتون اهمیت میدید؟

من که اگه بخوام خودمو بگم ٬ باید کلی فکر کنم و بعدشم کلی خجالت بکشم و بگم هیچی بابا ولش کن!!!!!! اما شما رو مطمئنم که حرفهایی برای گفتن دارید.

خوشحال میشم اگه جوابمو بدید و حداقل واسه چند لحظه به این سوالا فکر کنید...شاید به یه جاهایی برسید....ممنونم.

امام زمان  چاپ
تاریخ : جمعه 2 مرداد ماه سال 1388

سلام دوست های باوفای خودم....

راستش شرمندم که اینقدر دیر به دیر بروز میشم.... نمیدونم چرا این روزها حوصله ی هیچی رو ندارم... ولی دیگه زشت بود اگه بروز نمیشدم .... دوست ندارم دوستهای گلی مثل شما رو منتظر بذارم.... پس آپ جدیدم تقدیم به شما :

بچگی هام یادمه ٬ هر دفعه با یکی دعوا می کردم و از دست اطرافیانم ناراحت میشدم ٬ بغض میکردم و زود میرفتم تو اتاقم و زیر پتو خودمو قایم میکردم....

دلم نمی خواست با هیچکسی حرف بزنم...دوست داشتم تنهای تنها میشدم...زیر پتو واسم شده بود اتاق تنهایی هام....اما تو این تنهایی هام یکی دیگر رو هم شریک میکردم...امام زمان رو!!!! آره امام زمان...یادمه دستمو از زیر پتو می آوردم بیرون و از امام زمان خواهش میکردم که دستمو بگیره و منو با خودش ببره....اینقدر باهاش حرف میزدم که خوابم میبرد....وقتی هم که از خواب بلند میشدم ٬ حس میکردم که خوشبخت ترین دختر روی زمینم ٬ چون امام زمان دست منو گرفته....!
آخه!!!!یادش بخیر....یادم میاد امام زمان رو واسه خودم کرده بودم یه دوست نامرئی...به جای بازی با دوستهام ترجیح میدادم با دوست نامرئی خودم بازی کنم...مثلا باهاش حرف میزدم ٬ براش قصه میگفتم ....بعدش هم آخر بازیم میگفتم : امام زمان برو که یکی به کمکت احتیاج داره...حتی براش نشون هم گذاشته بودم تا راه خونمون رو گم نکنه....یه آیینه گذاشته بودم توی بالکن که هر وقت آفتاب بهش میخورد مثل یه ستاره میدرخشید و میشد یه راهنما....
حالا که فکر میکنم میبینم چقدر بچگی هام به یاد امام زمان بودم اما حالا.... حتی واسه اومدنش هم تلاش چندانی نمیکنم... حس میکنم دلم واسش تنگ شده....امام زمان کی میشه راستی راستی دستمو بگیری؟ میخوام قول بدم ٬ هر روز واسه اومدنت دعا کنم....چطوره شما هم با من هم زبون بشید....چه خوبه تو این روز ها که داریم به نیمه ی شعبان نزدیک میشیم ٬همینجا برای اومدنشون دعا کنیم...
اللهم عجل لولیک الفرج.....خدایا ! ظهور ستاره ی درخشانت رو برای ما نزدیک بگردان....آمین....
به امید روزی که همه از وجودشون بهره مند بشیم....

مادرم روزت مبارک  چاپ
تاریخ : یکشنبه 24 خرداد ماه سال 1388

مادران گل روز قشنگتون مبارک

به نظر من امروز یکی از قشنگ ترین روز های دنیاست.....

قشنگه ، چون همه با هم تو این روز ، بهترین موجود آفریده شده توسط خدا رو ستایش میکنیم.....

دلم میخواد این روز رو طوری به مامان گلم تبریک بگم که تا حالا هیشکی اینجوری تبریک نگفته.....ولی حیف که کلمات احساس واقعیه آدم ها رو اون جور که باید نشون نمیدن....!

ولی این عکس تا حدودی نشون میده که تبریک گفتن من به مامانم با بقیه فرق میکنه....

مادرم...درک محبت های تو به من اینقدر سخته که تا مادر نشم نمیتونم اونطور که لایقی جبرانشون کنم...دوستت دارم.....امیدوارم دختر خوبی برات بوده باشم

واما....

امروز علاوه بر تبریک گفتن به مادرا ، باید به خانم های عزیز و زنان فداکار هم تبریک گفت....

روز زن مبارک

یه جایی خوندم : ...و خداوند زن را نمک زندگی قرار داد تا مرد را از گندیدگی نجات دهد.

اگه به آقایون بر نمیخوره ، باید بگم خدایی جمله ی به حقیه....نه؟

دل سوزی من  چاپ
تاریخ : سه شنبه 8 اردیبهشت ماه سال 1388

سلام و سلام و سلام............

یه چند وقتیه که هر چی به دور و برم نگاه میکنم ، نمی دونم چرا همش دلم میسوزه......

دلم میسوزه واسه مامور های شهرداری که از کله ی سحر مجبورن خیابون ها رو جارو بکشن و واسه ی ما تمیز کنن تا ما بدون توجه به زحماتشون گند بزنیم به خیابون......

دلم میسوزه که پشت لباس نارنجی رنگشون با فونت درشت نوشتن " شهر ما خانه ی ما " ولی چشم های کور ما توجهی نمیکنه...همین چشمهایی که واسه دیدن صفر های نوشته شده روی چک و سفته عین ذره بین کار میکنن.....

  

دلم میسوزه واسه آدم هایی که با یه تصادف کوچیک ماشین هاشون می خوان همدیگه رو درب و داغون کنن.....
دلم میسوزه که خیلی راحت جلوی مردم آبروشون رو فراموش میکنن و حیا رو فدای فحش و ناسزا میکنن......

دلم میسوزه واسه خودمون که اسممون انسان ولی یه کارهایی میکنیم که خجالت میکشم بگم منم انسانم.....

دلم میسوزه واسه خودم که تا تونستم از کودکیم لذت بردم ...اما به جای شکر خدا دم به ساعت ناشکری میکنم......ولی کودکهای سرطانی که شاید یه دقیقه از لذت هایی رو که من تو بچگیام بردم ، نبردن ، حتی نمیدونن معنی ناشکری یعنی چی.....

دلم میسوزه واسه صندوق های صدقاتی که هر 100 متر به ما یادآوری میکنند که آدم های زیادی منتظر دست های بخشنده ی ما هستند.....ولی ما به جای توجه به این صندوق ها پولمون رو میندازیم کف دست آدمهایی که نمیدونیم واقعا میشه بهشون گفت گدا یا ده برابر ما دارایی دارن؟......

دلم میسوزه واسه آدمهایی که خدا به این بزرگی رو بالا سرشون دارن ،اما توی زندگی هاشون رد پایی از خدا نمیشه دید......

دلم میسوزه واسه وقت های ارزشمند زندگیمون که الکی الکی به دست خودمون هدر میرن....

خلاصه که دلم واسه خیلی چیزهای دیگه هم میسوزه ولی توان گفتنشون رو ندارم......
دیگه اگه بخوام بیشتر دلسوزی کنم ، از دلم جز خاکستر چیز دیگه ای نمیمونه.......خب یه کم شما دلسوزی کنید....شما دلتون واسه کیا و چیا میسوزه؟؟؟؟

ماهی  چاپ
تاریخ : یکشنبه 23 فروردین ماه سال 1388

سلام دوستای خوبم..........

خیلی ناراحتم...........دیروز یه اتفاق مزخرفی برام افتاد که کلی گند زد به حالم......

برای اولین بار تو زندگیم ، حس انسانیتم گل کرد تا پاشم برم آب تنگ 2 تا ماهی ها رو عوض کنم . یه ماهی قرمز کوچولوی خوشگل با یه ماهی مشکی چشم قورباغه ای . با اون جثه ی فسقلیشون اینقدر کثیف کاری کرده بودن که آب تنگ حسابی کدر شده بود .

آخی.....نازی نازی       .....طفلی ها از کمبود اکسیژن ، همش روی آب بودن و با چشمای قلمبشون ملتمسانه می خواستن تا این دفعه من به جای خواهرم به دادشون برسم .

رفتم توی دستشویی و آروم در حال خالی کردن آب تنگ بودم که یه دفعه در کمال ناباوری ، ماهی قرمزه پرید و گلاب به روتون تالاپی افتاد تو چاه دستشویی.......نه !!!!!!!!! وااااااای .....مادددرررر جاااان ........خاک بر سرم شد....
نمیدونستم چی کار کنم .... بد شانسی تنها بودم و کسی هم خونه نبود تا به داد من بیچاره برسه .داشتم سکته میکردم . الکی الکی کشتمش ......تنها کاری که به ذهنم رسید این بود که بشینم به چاه نگاه کنم تا شاید بیاد بالا .....با چشمهای بق کرده زل زدم به چاه ولی اثری ازش نبود.....یه دفعه زدم زیر گریه.....اصلا دست خودم نبودااا....عین دیوونه ها شده بودم...( از دست خودم خنده ام میگیره )شدیدا حرصو شده بودم ...البته خدا بهم کمک کرد و برادرم رسید خونه....
بریده بریده با هق هق براش توضیح دادم که چه دست گلی به آب دادم.....طفلکی ماتش برده بود که من چرا گریه میکنم....گفت عیبی نداره ، الان درش میارم...یه کیسه ی پلاستیکی دستش کرد و تا آرنج رفت تو چاه ، دنبال ماهی بیچاره    ...خدا خدا میکردم پیدا بشه....خوشبختانه همینطور هم شد....شانس آوردم نمرده بود ....انداختمش تو تنگ کنار دوستش.....یه کم کج و معوج شنا میکرد....اما باورتون نمیشه ، ماهی سیاهه کمکش میکرد تا بتونه شنا کنه !! ( میبینید تو رو خدا ، ماهی ها هم تو مشکلات یاور همدیگه اند ) خیلی خوشحال بودم که ماهی کوچولوم زنده بود و مجبور نبودم غرغرای خواهرم رو تحمل کنم....
یکی دو ساعتی گذشته بود ...... رفتم تا بهشون سر بزنم و بهشون غذا بدم که......وااای نه .... میدونید چی شده بود ؟ ماهی سیاهه که سالم و سلامت شنا میکرد مرده بووووووووود.......دیگه خدایی حرص داره والا.......ماهی پرت بشه تو چاه و نمیره ، به جاش ماهی سالمه که کلی به داد اون یکی رسید بمیره..... به خدا ، میگن کار دنیا بر عکسه....واقعا بر عکسه......دیگه من پشت دستمو داغ کردم که هیچ وقت هیچ وقت ، آب تنگ هیچ ماهی ای رو عوض نکنم.....والا واسه چی الکی واسه خودم دردسر درست کنم....

سیزده بدر  چاپ
تاریخ : دوشنبه 17 فروردین ماه سال 1388

سلام و صد سلام به همه ی شما گرامیان.........

سیزده بدر بهتون خوش گذشت؟( نمیدونم سیزده بدر رو درست نوشتم یا نه شایدم سیزده به در باشه ....اگر هم اشتباهه ، دیگه به بزرگیه خودتون ببخشید ) اصلا جایی رفتین ؟ رفتین ؟ نرفتین ؟

ما که رفتیم............کلی هم بهمون خوش گذشت    (البته جای شما خالی ).....اما توی این خوش گذرونی ، یه چیزایی رو دیدم که باعث شد خیلی هم احساس خوش گذشتن نکنم....حالا براتون میگم چرا ؟!!!
با اجازتون امسال به همراه خانواده سیزده مون رو توی باغ های فرحزاد بدر کردیم.عجب جای با صفایی بود...آسمون آبی....هوای عالی.....ابرهای سفید و قلمبه.......زمین پر چمن ........و درخت های پیر و بلندی که ریشه هاشون تا بالا اومده بودن و لای هم گره خورده بودن و کلی منظره ی قشنگ درست کرده بودن.....اینقدر لذت بخش بود که آدم حیفش می اومد توی این هوا چند تا نفس عمیق نکشه......به به .......
ما مثل بقیه ی مردم یه جایی رو واسه نشستن انتخاب کردیم و مشغول لذت بردن شدیم.....باغ تقریبا شلوغ شده بود با کلی سر و صدا...
برای چند دقیقه بین این همه سر و صدای سیزده بدری ، محو رفتار دیگران شدم......هر آدمی رو که میدیدم ، روش زوم میشدم.....البته فضولی نمیکردم هااااا !!!فقط همینجوری همه رو زیر ذربین می گذاشتم.....الکی....
یکی میخندید    ... یکی میرقصید     ...یکی حرف میزد....چند تا بازی میکردن   ... و خلاصه هر کسی کاری میکرد ، باری میکرد ، آتیش به انباری میزد.از جمله پدر گرام بنده که مشغول گوش دادن به اخبار بودن.
بعضی خانواده ها واقعا شاد بودن.جوری که آدم با دیدنشون کلی انرژی میگرفت.بعضی ها هم نه ، فقط نشسته بودن و همدیگر رو سر تا پا نظاره میکردن...
نمیدونم چرا یه دفعه هوس کردم پاشم برم بین اون درخت های خوشگل قدم بزنم.بهترین جا رو انتخاب کردم و تا دلتون بخواد از تنهایی خودم و طبیعت اطرافم لذت بردم    ....باد خنکی میزد توی صورتم که حس خوبی رو برام تداعی میکرد.همه چیز بوی تازگی میداد....یاد روزهای خوب و خاطرات خوب زندگیم افتادم...

بدون اینکه بدونم دارم کجا میرم ، فقط میرفتم و از زیر چشم هم یه نگاه به جمع خانواده ها می انداختم   .اینقدر رفتم و رفتم تا اینکه جلو چشمم یه درخت بیچاره رو دیدم که دو تا تاپ بلند بهش وصل کرده بودن    مثل اینکه یه تاپ کفاف نمی داده ، مجبور شده بودن دو تا تاپ ببندن.یکی سمت راست یکی سمت چپ... طفلی دیگه داشت از وسط نصف میشد.خلقت خدا مگه چه گناهی کرده بود که باید واسه دو ساعت تفریح داغون میشد؟

یعنی چی!!! بی تربیت ها...

با اینکه دلم واسه تاپ خوردن تنگ شده بود و کلی دلم می خواست کودک درونم یه بار دیگه زنده بشه و مثل بچگی هام سوار تاپ بشم و هی تاپ بخورم تا سرم گیج بره  ، اما حس انسانیتم اجازه نمیداد با یه درخت خوشگل این کارو بکنم...
چشمتون روز بد نبینه که درخت به اون بزرگی در حال انهدام بود.اما انگار سرنوشت این درخته واقعا این بود که از روی زمین برداشته بشه!!!
همون خانواده ای که درخت رو با شهربازی اشتباه گرفته بودن ، برای کباب کردن جوجه هاشون هم دست به دامن درخت بیچاره شده بودن...یه آقای بسیار هیکلی و چهار شونه که فکر کنم همه ی زندگیشو به بدن سازی گذرونده بود ، شروع به شکستن و کندن شاخ های درخت کرد.بدون توجه به کار زشتش با شکستن شاخه های به چه کلفتی ، زور بازوش رو به نمایش گذاشته بود   .خدایی دلم سوخت.خواستم خیلی محترمانه کار قبیحشو گوشزد کنم اما راستش رو بخواین یه کم از هیکل و قیافش ترسیدم.... در برابرش یه جوجه ی به تمام معنا بودم...
پس بهتر بود بی خیال بشم.
خلاصه وقتی دیدم نمیتونم کاری کنم ، ترجیح دادم برگردم پیش خانواده و به قول معروف " شتر دیدم ، ندیدم. " شاید کار درستی نکردم ، باید بهش یه چیزی میگفتم چون واقعا از دست کارش کفری شده بودم.اما چیزی که بیشتر از همه آزارم میداد این بود که توی اخبار مدام این جمله رو  از یکی از مسئولان میشنیدم که میگفت "هنگام بازگشت از طبیعت ، جوری خارج شویم که انگار آنجا نبودیم " لپ کلام یعنی اینکه خانواده های عزیز نظم قشنگ طبیعت رو بر هم نزنیم....
نمیدونم ....نتیجه گیری با خودتون.آخه چرا ما آدما تا این حد خودخواهیم که چشم دیدن یه درخت سالم رو نداریم......ای کاش اگه احترام گذاشتن به خودمون و دیگران رو بلد نیستیم ، حداقل احترام گذاشتن به طبیعت رو یاد بگیریم.

کله پاچه  چاپ
تاریخ : سه شنبه 4 فروردین ماه سال 1388

 سلام به دختر پسرای گل............چه میکنین با سال جدیدتون؟

    تا حالا شده از یه چیزی خیلی خوشتون بیاد و انقدر عاشقش باشید که بمیرین براش؟ بعد در عرض چند ثانیه از همون چیز شدیدا متنفر بشید؟ حالا این اتفاق میتونه در مورد یه شخص باشه یا یه شی باشه یا یه غذا............ولی هر چی که باشه برای من اتفاق افتاده.

از بچگی عاشق کله پاچه بودم .    وااااااااای میمردم براش .به اندازه ی چلو کباب و جوجه کباب دوسش داشتم.     همه تعجب میکردن که چه جوری من اینقدر کله پاچه دوست دارم.آخه کم دختری پیدا میشه یا اصلا دختری پیدا نمیشه که از کله پاچه یه ذره خوشش بیاد ، دیگه چه برسه عاشقش باشه!!!!
اینقدر عاشق این غذا بودم که روز تولد 17 سالگیم به خانواده پیشنهاد دادم که برای ناهار بریم یه کله پزی با کلاس    .به غیر از بابام هیچ کس از این پیشنهاد خوشش نیومد.ولی چون تولدم بود ، هر جا من میگفتم باید میرفتیم.
خلاصه بقیه مجور شدن قبول کنن.ساعت یک ظهر ، توی کله پزی منتظر غذا بودیم    . خواهرم که اصلا طرفدار کله پاچه نبود ، هی به من سر کوفت میزد که آخه کله پاچه هم شد غذا ؟!!!
ولی واسه ی من اصلا مهم نبود.....
قار و قور دلم شروع شده بود که غذا حاضر شد    .هر چی من لذت میبردم ، خواهر برادرم دهن کجی میکردن.هنوز دو سه تا قاشق بیشتر نخورده بودم     که یه دفعه توی قاشقم چیزی رو دیدم    که شبیه به هیچ جای گوسفند نبود!!!!
یه تیکه گوشت تپل مپل سفید رنگ و دراز ، با رگه های مشکی رنگ.
با خودم گفتم خب گوشته دیگه،تا اومدم بخورمش دیدم وااا ، گوشته چشم داره.... تو مغزم جرقه زد که نکنه کرم باشه.............وای نه!!! کرم!!!
اووووووووووووووووووق    .....حالم داشت بهم میخورد   .دیگه نمیتونستم به غذام نگاه کنم.نمیدونین چه حس بدی بهم دست داد    .شما جای من بودید و یه کرم گنده تو قاشقتون میدیدین ، چی کار میکردین؟؟؟؟
واقعا نزدیک بودم بیارم بالا    .....از رنگ پریده ام بابام فهمید و بهم گفت    : دخترم بخور دیگه.مگه تو نمیدونی کرم جز اصلی کله پاچه ست ؟!!!
اَه اَه اَه اَه    ....بابام که این حرف و زد ، حالت تهوع ام بیشتر شد   .تازه اون موقع فهمیدم چرا خواهرم از کله پاچه خوشش نمیاد.....از اون روز تا حالا هر کی از کله پاچه صحبت میکنه ، یاد اون کرم تپل    می افتم که چه جوری منو از غذای مورد علاقم متنفر کرد.والا من نمیدونم کرم به این بزرگی ، چه جوری رفته بود تو سر گوسفنده.
خلاصه این جوری شد که از کله پاچه متنفر شدم.
به نظر من این که میگن :ته ته ته ته عشق ، تنفره ، راست میگن.
البته جای شکرش باقیه که این اتفاق برای من در مورد یه غذا افتاد ، اگه یه آدم بود که دیگه نمیدونم چی میشد....
دوستای من حواستون به این جمله خیلی خیلی باشه.
موفق باشید.بای بای.
تبریک  چاپ
تاریخ : سه شنبه 27 اسفند ماه سال 1387

عید نوروز بر همه ایرانیان

مبارک باد

Happy New Year ……........  

                 

 

 

دوستای گلم.........عید همتون مبارک....امیدوارم بهترین لحظه ها رو در سال 88 تجربه کنید. ...

 

دانشگاه آزادی  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 21 اسفند ماه سال 1387

سلام دوست جونام........

چند وقت پیش که از دانشگاه بر میگشتم خونه ، چیزی رو جلوی چشمام دیدم که گفتن و نوشتنش اینجا شاید خالی از لطف نباشه.

آره.....توی اتوبوس تهران- کرج نشسته بودم و تو حال و هوای خودم بودم که از قضا متوجه حضور دانشجویان عزیز دانشگاه آزاد شدم.ماشالا انقدر سر و صدا میکردن که اعصابم از دستشون خورد شده بود    .هر چی هم نگاهشون میکردی هااا ، انگار نه انگار !!! اصلا متوجه نمیشدن که عزیزان من ، این ولوم صداتون یه کمکی بالاست ، لطف کنین بیارینش پایین.
یه دفعه خودکار یه آقا پسر نیمه اروپایی سوسول ، افتاد کف اتوبوس.تا اومد برش داره یه دختر از اون سوسول تر خودکارشو برداشت و بهش نداد.پسره گفت : خانوم میبخشیدااا .به نظرم این خودکار منه نه مال شما !
دختره گفت : آره میدونم.ولی اگه میخوای خودکارتو بهت بدم ، باید بهم یه بوس بدی.......
جووووووووووونم !!!!وقتی این جمله رو شنیدم ، انقدر دهنم باز شده بود که مگس میتونست بره توش و یه چرخی بزنه و برگرده     .خاک عالم !!!!من جای دختره ی پررو داشتم آب میشدم   .با خودم گفتم پسره عمرا این کارو کنه.اما بمتاسفانه به راحتی لپشو در اختیار دختره گذاشت!!!
والا من برخوردای زیادی بین دختر پسرا دیده بودم ، اما دیگه خدا وکیلی این جوریشو ندیده بودم    که بدون اینکه یه ذره خجالت بکشن و گوشه لپشون یه ذره سرخ بشه   ، همدیگرو تو ملا عام ببوسن.!!!!

به خودم گفتم جوونا ی ما رو ببین تو رو خدا....   چقدر توی گرفتن فرهنگ غربی ها ماهرن وچقدر توی از بین بردن فرهنگ قشنگ ایرانمون استادن .....نمیدونم جوونای ما معنی آزادی رو خوب نمیدونن یا اسم دانشگاه آزاده که روشون تاثیر گذاشته.... با حرکتی که این دختره انجام داد ، خودمو بیشتر جمع کردم و احساس کردم هیچ چیزی زیبا تر از نجابت نیست.دختره هم آبروی خودشو برد ، هم باعث شد من و امثال من که شاهد این صحنه بودیم ، بگیم : دانشگاه آزادین دیگه .......آره والا.

شاد باشید خداحافظ.



   1      2    >>

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس